الشيخ محمد علي الگرامي القمي

69

فلسفه (مقدمات، شناخت، ديالكتيك و ادراكات حقيقى و اعتبارى) (فارسى)

معمولًا فهم متوسط و مبهى از هستى داريم و با وجود اين ، مفهوم هستى هم‌چنان تاريك‌ترين مفهوم است . واقع اين است كه هستى ( وجود ) چيزى مانند هستنده ( موجود ) نيست ؛ بلكه آن است كه هستنده را هستنده مىكند . اگر بخواهيم پرسش درباره‌ى معناى هستى را به دقت پژوهش كنيم ، بايد در جستجوى هستنده‌اى باشيم كه چنان در دسترس باشد كه در خود هست . هستنده در خود هست ( وجود فى نفسه ) و اين فقط خود ما هستيم . هايدگرا اين هستنده ( ما ) را « دازين » ( / آن‌جا بود ) مىنامد . اين لغت در زبان آلمانى معناى موجود را مىدهد ، ولى در اصطلاح هايد گر معناى خاصى دارد و آن هستى انسان است . و بنابراين نقطه‌ى آغازين پژوهش تحليل هستى ، انسان است كه آن را اگزيستانس و خصائص هستى انسان را اگزيستانسيال ناميده است . از ديدگاه هايدگر ، موجودات در سه قشر قرار دارند : قشر برترين كه شامل همه‌ى چيزهايى است كه جهان پيرامون ما را مىسازند و شناخت آن‌ها زمينه‌ى كار دانش‌هاى طبيعى است . هايدگر اين قشر را طبقه‌ى موجودى يا « اونتيك » مىنامد . قشر دوّم ، ساختمان نظامى و منظم بنيادى اشياء كه انگيزه‌ى ساختن آن‌ها نيز هست . فهم اين قشر را ، هستىشناسى يا اونتولوژيك مىنامد . قشر سوم آن كه در بنياد هستىشناسى از آغاز تا كنون به طور اصولى جاى دارد كه فهم آن را هستىشناسى بنيادى يا فنومنولوژى ناميده است . فهم سخنان فلاسفه‌ى آلمان و به‌ويژه هايدگر دشوار است و « كم هستند انديشمندانى كه فهم نوشته‌هايشان به دشوارى آثار هايدگر باشد . اين دشوار فهمى ،